سلام
...
- بیرونی؟! کجا بودی؟
- پیش داییم.
- اِ مگه تهرانه؟!
- آره، برای سمینار اومده، من و محسن رفته بودیم پیشش
...
- چطوری خوبی؟ همه چی روبراهه؟
- آره خوبم.
- مگه میشه بد هم باشی؟! داییت رو دیدی، پسرداییت رو دیدی، بایدم خوب باشی.
- آره خوب.
آره؟!! واقعا من حالم خوبه؟!! واقعا من خوشحالم؟!! واقعا من بهم خوش میگذره؟!! واقعا همه چی روبراهه؟!!! نه... نه، من حالم خوب نیست. من خوشحال نیستم. من بهم خوش نمی گذره. هیچی روبراه نیست.
من تظاهر می کنم که حالم خوبه، من ادای آدمهای خوشحال رو درمیارم، من وانمود می کنم که بهم خوش می گذره ...
آخه یاد گرفتم که این جوری باشم چون یاد گرفتم که غم و غصه جز جدانشدنی زندگی منه...
همه چی آرومه، غصه ها خوابیدن ....
شاید خیلی ها وقتی این آهنگو گوش می کنند احساس خوبی بهشون دست میده ولی من چشمام پر اشک میشه و تمام وجودم میلرزه...
همه چیز وقتی آروم میشه که غصه ها خواب باشند ولی غصه های زندگی من همیشه بیدارند.
بیدارِ بیدار ......
الان تمام غم و غصه هام دارن جلوی چشمام رژه میرن و بهم می خندن.
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 21:39 توسط ناتمام
|

